تبليغاتX
اگر چه كم است ! خواهم گفت ...
آنجا که زاغی نمی پرد

گنجشکی دانه ای را به بازی میگیرد

شانه به سر پری به لانه می برد

آنجا که درختی ست

اردکی

در زلالی آب شیرجه ی رود

 

ـشهر من است

آنجا که شرافت بر دوش آدمی سنگینی نمی کند

و گشنگی به دنبال تکه نانی کپک زده سطل زباله را وارونه نمی کند

و دیوار و نرده دهن کجی عظیمی ست

ـکوچه ی من است

آنجا که محبت را راه بر گلو نبسته اند

و دست دست را می فشارد

و عشق هنوز جانی دارد

ـ خانه ی من است

آنجا که پروانه ای بر دیوار میخکوب نشده

و آواز قناری آزاد است

و قلبها نمی گیرند

ـاتاق من است

این است اگر من اینک هنوز هم

شهری وکوچه ای  خانه ای و یا حتی اتاقی سراغ ندارم!!

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388ساعت 20:25  توسط nenupher | 

سلامم را نخواهي داد پاسخ

كه لب بستي و رفتي تو

كجايي اي آواز بودن؟

ندارم هيچ ترانه

براي يك لحظه ماندنم سرودن

 

سلامي نيست

بهاري نيست

به جز بوئيدن يك گل سرخ

كاري نيست

 

قسم بر تار مويت

كه ديگر از هيچ آشفته مويي در باد مست نخواهم شد

 

بگو در خواب شبي با من

كجا خفته اي تو

تن نازك گل من

 

كدام آوا

كدام عطر

تو را بيدار

تو را مد هوش ميكند هر روز و هر شب

 

كجا درگير كدامين هواي خواهش شدي

مهتاب رفته!

 

تو را تصوير پاك كدامين نيلوفري

بر باد داده

كه عاشق پري را

چنين سر نوشتي بر آب (باد) داده

 

سلامم را دگرنخواهي داد پاسخ

 

كه من تا صبح ازل هم

بي قرارم

 

به اكراه آورم بر لب بهانه

كجا رفتي بهارم ؟ بي نشانه ؟ !....

 

دگر صبحي ندارم

مگر آن روز موعود

دگر شب را نيست خوابي

مگر كابوس هاي تو مه آلود

 

كجا بردي تو لبخندت را نازنينم

نمي بيني تن خسته ام را ؟

چگونه گفتي دريغ از تو

هزار گلشن از جان تو بهر يك بهانه

 

مرا فرسوده گل برگهاي رويت

كه هنگام وداع نهادي بر تخت

چه پنداشتي در آن دم ؟

نمي ميرد يك، انسان جان سخت ؟!

 

به اين سختي نبايد مي كردي اعتمادي

از اين رو كه روزي بر جانش سر نهادي

و اكنون در مكان سخت بي تو

نشانت داد زمان فرسودن بخت!

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم آذر 1387ساعت 10:32  توسط nenupher | 

 

چقدر احساس غريبي مي كنم با واژه هاي تو

هنگامه ي حدوث عشق

احساس بيگانگي مي كنم با كلام تو

چرا برايم بيگانه تريني، اي آشنا با تمام وجود من

 

من از شدت سر در گمي هايم

سرم را بر باد خواهم داد روزي

 سر گم كرده ام را نه تنها تو!

كه هيچ فرياد رسي نيست

چقدر بوي نم مي دهند دستانم

وقتي تو را لمس مي كنم

تازه آشناي اشكهاي تو نيستم

من سالهاست كه با آنها زندگي مي كنم

اما،

چقدر غريبي مي كنم اكنون با نم دستانم!

 

بغض سختي بر من تحميل شده است

و من خودم را صميمي ميكنم با نم چشمانم

 

چه اندوهي ست در ميان جاني مملو از عشق

و در عشقي از تنفر، جاي پايي به جا مانده!

آري ...

من از بيگانگي با آشنايي چون تو، احساس تنفر ميكنم

و از آشنايي با بوي غربتي چون تو!

 

نمي داني چه حالي دارم اكنون

 

حال تمام ديوانگان عالم جمع

همه ي خوشبختي هاي دنيا كم

تمام بي چارگي ها ضرب

بگو با من

كجاي درد؟

كجاي درد را سهم مي برد يك مرد؟

 

و شايد لحظه اي حالم را بفهمي تو

شك دارم!

 

چقدر وهم و خيال بود

تمام احساسات تو

خواستن هايم!

 

كجا حتي كسي بر لب مي آرد

يك آهي...

كجا ؟ كي ؟ مي گويد : آه ... دخترك خيال باف بي چاره !!

 

كاري از كسي بر نمي آيد

و من تعداد كثيري روز هايم را

در يك وهم ساده از دست دادم

و آن روز را به ياد بودي از آنها

سياه نمي پوشم.

سفيد !

تا دو باره يادشان نيايد چه از دست رفت ساده ..

 

چه پنداري ست « فراموشي آسان ترين راه است» ؟

و من خود نيز با فراموشي تا فراموشي سفر خواهم كرد و

من

پاي تمام بودنم شرط بسته ام!

اكنون ، حضور فراموشي اجباري ست

و من چقدر احساس بيگانگي مي كنم با تمام احساس آشنايي!

با تمام عشق

با تمام حرف ها و

نا حرف ها...

 

و چه لذتي مي برديم از اميدي كه ديروز بود و

امروز نيست.

 

اندوه مرا

احساس مرا

پوچي مرا...

اي گور كن گورستاني مدفون

در گور عميق و سردي چال كن همين امروز

كه تنها بگذارمش او را

 

من به تو قول شرف خواهم داد

كه ديگر پشت سر هيچ مرده اي هيچ گاه آه سردي راميازارم باز

او رفت

او رفت از پيشم

حضور او كوتاه بود

و من چه ابله بودم

فكر مي كردم يك عاشق ظهور كرده

 ظهور يعني خدا

يعني عشق

ظهور يعني پيدايش يك فعل

كه جرياني هميشگي دارد

ظهور يعني دليلش تو

حضورش تو

وجودش تو !

 

حضور او، كـــــــو تـــاه بود!

 

و من احساس غريبي مي كنم با چشمهاي تو

و احساس آشناي مي كنم با خدا حافظ لبهاي تو!

 

 

+ نوشته شده در  شنبه دوم آذر 1387ساعت 20:48  توسط nenupher | 

 

باد قصه ي عشقم را كجا برد؟

غصه بي اجازه ي من ، قلبم را چرا برد؟

من كه آزاد نشسته بودم بر كنده ي درختي در دشت

من كه به گنجشكان صحرا سنگ نمي كوفتم؟

من دق ميكردم از حسرت

حسرت!

باد قصه ي عشقم را كجا برد؟

باد نمي آمد و همه با آسودگي خيال عاشق آسمان بودند

غصه ! بي اجازه ي من قلبم را چرا برد؟

مگر من در قرن خودم بيشتر از قرص نان خود خورده بودم؟

مگر من به قانون تنهايي و درد آسيبي رسانده بودم؟

من كه قدم ميزدم و مي مردم در جاي گامهاي به ياد مانده ام!

هوا آفتابي بود. خوب به ياد دارم.

شب هم مهتابي بود

من كسي را نمي ديدم در ظلمات

داشتم با بي كسي درد و دل ميكردم

پس باد از كجا آمده بود؟

باد قصه ي عشقم را كجا برد؟

در شب سياه و خفته ي جغدان بيدار

هيچ كس را خواب رويايي تنها نگذاشته بود!

غصه ! بي اجازه ي من قلبم را چرا برد؟

من كه مسئول گشنگان شهر نيستم!

من فقط زائيده ي نورم و ظلمات سهم من است

چون بزرگ شده بودم و پاهايم از گليم فراتر رفته بود

وگرنه من هميشه قانع بودم به يك وجب حصير!

من كه شيشه ي بغض شب را نشكسته بودم

برقها رفته بود

هر تير چراغ برق را

پسرك همسايه با تير كمانش زده بود.

من كه حتي گلي را با چشمانم نشانه نرفته بودم

مرا آهويي نشانه رفت و رميد...

مرا عشقي در بر گرفت و به نهاني خزيد

باد قصه ي عشقم را كجا برد؟

غصه ! بي اجازه ي من قلبم را چرا برد؟

 

فرسخها فاصله است ميان دستهاي من با نوازش او

من چه ميدانستم ؟!

كودك خيالم مرا ربود

من كه در تنهايي حتي، به سرم نمي زد شبي خيال بوي نرگس

من نمي دانستم قدر گلهاي سرخ را

مرا در بر گير

مرا در بر گير كه غريبم، اما ايمان دارم

مراغ در بر گير كه خسته ام

عرفان من همان لاي شب بو هاست

او به من زل زده است

و تمناي دلم مرا دقايقي نيز امان نخواهد داد

مرا در بر گير كه ژنده پوشي ام عميق!

لباسهايم لخت ...

 

تابستان بود و من به خيال خام خودم با خنده..

 

باد نمي آمد؟!

 

باد قصه ي عشقم را كجا برد؟

غصه ! بي اجازه ي من قلبم را چرا برد؟

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم آبان 1387ساعت 12:28  توسط nenupher | 

مرا بسوزانيد

مرا بميرانيد

من به سياهي گناهي عظيم دچارم

من به عشق شك كردم

 

مرا بسوزانيد ،

در آتش همان خشمي كه به من گفته بود:

تو را آفريده ام تا عاشق باشي!!

 

مرا بميرانيد ،

در هما ن جايي كه آدم به فريب ثانيه اي

تمام نا تمام خود را از دست داد و نمرد

هزار بار از لعنت، خود مرد

كاش خر زهره را ميخورد...

 

من به عمق بي انتهاي يك گناه افتاده ام

دستهايم سا لم

پاهايم سالم

قلبم مجروح است

 

من به ايمان شك كردم

من در مقابل چشمان او ايستادم

لبخند زدم،

اشك ريختم؛

حتي عشق را از نزديك ديدم

اما به دوست داشتن شك كردم

 

مرا بسوزانيد

مرا بميرانيد

گرچه ميدانم كه در اين تصميم گستاخي كرده ام

من سزاوار مردن نيستم

چون مريم را لگد كردند و مرد

من سزاوار به ميخ كشيدن نيستم

چون مسيح را به صليب كشيدند و مرد

من سزاوار آتش گرفتن نيستم

چون تر و خشك با هم ميسوزند ...

 

مرا به خاطر اين گستاخي ام ،

بسوزانيد

بميرانيد

 

قبل از آنكه در خودم از مجازاتم فرار كنم

مرا به هر حكمي مجازات كنيد

 

من هيچ نمي گويم

و من هيچ عفوي نمي خواهم

 

به من يكبار نگاهي بخشوده شد و

من يك عمر زندگي را فهميدم

به من لبخندي بخشوده شد و من

خوشبختي را ديدم

به من يك احساس بخشيده سشد و

من سالياني تپيدم

به من عشق بخشوده شد و

من در تلاطم امواج كوبنده طوفان

آرميدم،

خنديدم..

 

اما در آخر باز هم از او رميدم

 

بر من ديگر هيچ  نبخشائيد

كه بخشودني نيست گناهم

و من هيچ نمي خواهم

 

مرا تنها ..

 بسوزانيد

 مرا تنها

 بميرانيد

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم آبان 1387ساعت 13:21  توسط nenupher | 

 

پرنده كنار پنجره ام نشسته است

ببين كه بالهايش بسته است

برش تيز نگاه من ...

پرنده بالهايش آهني نبود !

 

ميان مردمك چشمهاي او برق رفته بود

پرنده چشمهايش سياه بود

بروي دو منقارش آه ه ه بود

پرنده از كجا آمده اي؟

كجا نشسته اي؟

تو هم نكند كه دگر از اين زمانه خسته اي؟

پرنده ببخش كه دانه اي نداشته ام

من دانه نيلوفر را ميان مرداب كاشته ام

پرنده بيا به يدار من ميان مردابم

مرا تا دم آخر هست با آبگيرم ميعاد م !!

 

پرنده كنار پنجره ام نشسته بود

يك چفت اعتماد پاهايش را به من بسته بود

سوزن زبان من ...

پرنده قلبش آهني نبود!

 

به روي كاغذم نوشتم با قلم

پرنده هيچ نمي گويد..

هيچ نمي شنود..

هيچ نمي فهمد..

و من يكريز حرفهايم ميدوند براي هيچ!

 

پرنده يك قطره

پرنده يك اشك

پرنده يك برق..

آمد و

چشمهايش نگاه شد!

 

 

پرنده كنار پنجره ام نشسته بود

با تبر كلام من ...

پرنده آهني نبود...

پرنده آهني نبود !!!

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم مهر 1387ساعت 20:45  توسط nenupher | 

اكنون كه رفته اي ديگر مرا ببخش

اكنون كه خسته اي ، ديگر مرا ببخش

ببخش مرا كه براي نگاهت كافي نبوده ام

ببخش اگر دستانم ،

براي نگاه داشتنت كوچك بود

ببخش مرا اگر در قلبم جا شدي

و ديگر براي هيچ جا نبود

 

اكنون كه مرده ام مرا ببخش

اكنون كه عاشقي مرا ببخش

ببخش مرا به خاطر تمام لبخند هايم كه عاشقت كرد

و به خاطر تمام اشكهايي كه گرفتارت كرد

ببخش اگر آنقدر با تو هم درد شدم تا درد هايت زياد شد

 

اكنون كه ديگر نيستم مرا ببخش!

اكنون كه از ياد برد ه اي با تو زيسته ام مرا ببخش

مرا ببخش اگر نامت را زياد مي خواندم

و يا اگر زياد در پيش تو مي ماندم

آنقدر كه حوصله ات را سر ميبردم ..

 

اكنون كه نمي خندم مرا ببخش ...

اكنون كه ديگر هيچگاه اشكي ندارم مرا ببخش!!

 

ببخش اگر نترسيدم خدا هم فراموش كند مراقبت باشد و نگفتم : خدا نگهدارت!

 

مرا به خاطر تمام نا گفته هايم ببخش

اگر نگفتم تا قيامت به اميد ديدارت ..

 

اكنون كه من به قيامت دل بسته ام

ديگر مرا ببخش !!!

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم مهر 1387ساعت 20:45  توسط nenupher | 

نه ! نه !

بگذار چشمانم را نگشايم

بگذار در چهار خانه هاي لي لي كودكيهايم باقي بمانم

همان فرياد و هياهو هاي كودكانه ،

كه روزگار را در آنها به اسارت گرفته بودم.

 

نه ! نه !

بگذار همان دختر گيس آشفته ي بعد از ظهر هاي تابستان باقي بمانم

بگذار پاهايم برهنه بمانند

كفش ها انسان ها را از راه به در خواهند كرد !

بگذار تا چروك چشمهاي بسته ام را باز نكنم

بگذار در يك ابلهيت خاص باقي بمانم

در اين فكر هاي بي پروا كسي بر من گناه نمي گيرد!

 

نه ! نه !

از اين عشق قرن جديد به من نخوران ، نچشان !

بگذار در همان تبسم هاي پاك و معصو مانه ام باقي بمانم

سالها گذشتند و من

دو باره به چروك چشمهايم بر خوردم

پنداري عميق ميخواهد

 پنداري عميق !

 

نه ! نه !

بگذار در بي پردگي حرفهايم باقي بمانم

من بزرگ شده ام اما ، پشيمانم

چون آدم بزرگ ها، خيلي نمي دانند

و تنها چهره بزرگ ميشود و پير

چه راهي پيمودم به اميد اينجا !!

حاصل تنها ، آرزوي باز گشت است

كودكان خنده دارند هميشه

عشق را مي دانند هميشه

راز دارند هميشه

 

نه ! نه !

بگذار در لا به لاي غبار هاي كودكانه ام لا اقل باقي بمانم

مانند لذت وحشت از يك غول سياه

ترس از سايه هاي بي ريا

اما اينجا هيچ چيز نيست

 

نه ! نه !

بگذار كه من در همان لباسهاي چرك آلود كودكي ام باقي بمانم

نه اين دامن آلوده !....

نمي خواهم اين ننگ را در پاي درختي بشويم

نمي خواهم سيب هاي سمي را

كودكي بي گمان سوال خواهد پرسيد:

چرا مي گويند اين سيب خطاست؟؟

 

نه ! نه !

بگذار از وحشت سايه ي سياه آن درخت در شب

كه به روي ديوار هاي اتاق خوابم افتاده بميرم !

اما در همانجا باقي بمانم

نمي خواهم اين ننگ و

 اين دامن آلوده!!

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387ساعت 20:57  توسط nenupher | 

زندگي انبوه زلف سياه ست

من يك تارم در ميان انبوهي

تو مرا خواهي يافت و من ترا

خواه در روز نخست باشد ديدار مرا

خواه در انتهاي اميد روز آخر من هويدا شوم ترا

تو مرا خواهي يافت و شكي نيست من ترا

 

شكوه مكن !

آه بازدم هايت به مانند نسيم

خبر از سحر نا خواب شده ي چشمانت آورده اند

من ميبينم ترا

اما،

 چشمانم دروغ مي گويند...

من در كنار تو زيبايم

چه سياه ، چه سفيد

چه كوتاه، چه بلند

چه به با شكوهي يك لبخند

هر چه باشم ،

حتي در انبوه گيسوان دختري رويايي

تو مرا خواهي يافت و من ترا

و به تو خواهم گفت آن زمان كه در مقابل تو ايستاده ام

اگر سياه  ...

اين سياهي نشانگر بدو تولد من است

اگر سفيد ...

نشانگر عمر به پاي تو نشستن من است

من وفادار

بودم

هستم

خواهم بود...

تنها به خاطر يك ايمان .

كه من يك تارم در ميان انبوهي ...

چه در نخست تولد،  چه در پايان اميد روز آخر

تو مرا خواهي يافت و من ترا

 

شكي نيست !!!

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387ساعت 18:3  توسط nenupher | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
تمام دست نوشته ها و سروده ها ي اين بلاگ نجواهاي عاشقانه ي من است. حقيقتي كه پيش چشم شماست با عمق وجودم تقديم به تنهاي عزيزم و تمام كساني كه ميدانند چقدر دوستشان دارم!!

نوشته های پیشین
شهریور 1388
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
پیوندها
درستی ارتباط دختر و پسر!
hamidrezarazav
zibashe
فروشگاه بزرگ 808
http://mahandeh.blogfa.com/
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM