تبليغاتX
nenupher
hargez tasadof nakardim

to dar khiaban digar mashghole tasadof bodi

va in akharin modele man kam kam az zargho bargh mi oftad

nemidanam chera fekr mikonam yeki az hamin rozha

in lakante ba to shakh b shakh mishavad

va bar mashine to mesle hamishe

khal ham nemioftad

+ نوشته شده در ساعت توسط nenupher |

وقتی داری به یه چیزی اصرار میکنی که میدونی طرفت نمیخادش و تو هی واسش دلیل میاری.. خوشحال نباش که  داری قانعش میکنی.  شاید این لبخند که میبینی بد بختیته که داره از دور میرسه..

 در همون حین که طرفت داره واسه همیشه ترکت میکنه!

از خیلی هاتون بدم میاد! خیلی هاتونو دوست ندارم.  و شاید از خیلی هاتون گریزونم..

وقتی دیدم خودتون نمی فهمید شروع کردم به گفتن:

بهتون گفته بودم منو بزور نگه ندارید گفته بودم نیلوفر،  باید آزاد باشه  گفته بودم اون، دور از..  میمیره!

گفته بودم دستکاریم نکنید اجبارم نکنید عوضم نکنید بزور واردم نشید از رو پرچینم نپرید نیلوفر حریم داره حرمت داره

گفته بودم این راهش نیس دوس داشتن نیس عشق نیس گفته بودم با من رک باشید  من از بچگی از قایم موشک بدم میومده     نگفته بودم نکنید؟   اما با این حال باز کردید!

ولی ممنونم از همه تون که هر کسی یه نوع یا یه گوشه از زندگی رو یادم داد

مثل تموم گفته هام که هیچ وقت نشنیدید هیچ وقتم منو نه شنیدید نه فهمیدید ولی اینجا مینویسم تا شاید بخونی و یا یه جای.. یه روزی.. یه وقتی.. بفهمی!

یه مشت آب اگه از دریا ی بی کران، 

بی نهایت  (هرچی از نظر تو میتونه باشه  نا مرد؟ زیبا؟ عمیق؟ بزرگ..)

 به چنگ بزنی احمق نباش که رام ت یا سهم ت خواهد شد.   با اولین فشاردستانت از تو برای همیشه خواهد گریخت..

  این یعنی اهمیت اثبات آزادی  و حماقت تو!

                                                                                              بدروود..

 

 

+ نوشته شده در ساعت توسط nenupher |

میدانم پلک هایت هر بار که باز مشوند

نگاه هایت محکم به دیوار میخورند

که اشک اینگونه در چشمهایت می شکند

چه قشنگ اند اداهایت وقتی میخواهند به من چیز بگویند

و چه ابلهم من پشت لبخندهای "مد این مصنوعی"  ام

چه سوالهایی که پاسخی نداشتم

چه تقلا ها کردی که پاسخی نداشت

من رفتم و...

تو دلت از اینهمه نفهمی من سوخت!!!

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در ساعت توسط nenupher |

امده بودم زندگی کنم..   نه زندگی  مرا  بکند!!

از این به بعد از هرکسی که مرا به خاطر شعرهایم تحسین کند متنفر میشوم! چون شعر  جریانی ست که از درد ایجاد میشود  و جاری..

حالا تو خوشحالی که من شاعرم؟؟؟

و وقتی که او درد مرا میخواهد؟ ،  من هم او را نمی خواهم!

مرا هیچکسی جز سیب زمینی خورها نمی فهمد.

میدانم! به خدا میدانم..

به همان خدایی که این دستهای کوچک را به من داد تا به تو نرسند و برای گرفتنت انقدر تقلا کنم تا دستهایم به وسعت.. زجرهایمان کش بیاید

و خدایی که تو را افرید تا وادارت سازد شکنجه ی عزیزترینت را ببینی

ببینی دستهای کش امده اش را که انقدر گشاد شده که دیگر در دستانت نمیتوانند بمانند برای نوازش..

و مجبور اند از تو گذر کنند!!!

ببینی و هیچ از دست تو برنیاید

و ترا مرد آفرید تا نتوانی حتی اشک بریزی.

مبادا که من شک کنم تو عاشقی!

با چه مقیاسی اینها را اندازه بگیرم که از بی انصافی اش نسوزیم  ای عزیز داغ دیده؟

برو از من دورتر بایست نمیدانم چقدر دور؟

اما به اندازه ای که بتوانم اشکهایت را در ان خفا پاک کنم..

بعد میروم یک کر گدن میخرم تا هر روز به طور خصوصی کلفتی پوستش را به ما تدریس کند

و به او از استادی ک از "یو"  "اس"  "آ"  با یک پرواز میاید تا به پسر نو نهال همسایه تدریس ۱ ساعته کند و برگردد بیشتر  حق تدریس خواهم داد!!!

+ نوشته شده در ساعت توسط nenupher |

میگفتی پول مهم ترین چیز دنیاس..

من هنوز هم وقتی میخواهم پولهایم را خرج کنم قبل از پولهایم عکس تو در کیف پولم دیده میشود!!!

نمیدانم این به آن ربط پیدا میکند جایی یا نه...

+ نوشته شده در ساعت توسط nenupher |

مرا اینجا تنها نگذار

من از همه آدمها میترسم!

من از همه ی خواهانم وحشت دارم.

من از همه ی صداها به لرزه میافتم..

کاش من هم مثل اطرافیان تو مثبت اندیش بودم نه از جنس اطرافیان خودم که تو اصلا نمی پسندی

آهان!  نه ، متنفری!!!

و یا اینکه اطرافیان تو در تمام لحظات مداوما مثبت اندیش بودند!

این چاله ها تنها رویشان با ماسه های کنار ساحل پر میشود

اما بعدش که تو نیستی تا ببینی با اولین نسیم دوباره تمام من خالی میشود خالی تر از تمام گودالها..

آن موقع تو کجایی...؟؟؟

زیر کدامین مکتوبات قطور!؟

+ نوشته شده در ساعت توسط nenupher |

چقدر سخت میشود پیدایت کرد این روزها

و من دوباره امروز برای هزار و سیصد و نود مین سال..  از ترس گم کردنت،  مردم!

 

+ نوشته شده در ساعت توسط nenupher |

با تو از هر شب و از هر شب با تو میگذرم

وقتی نباشی خیالم را بد جور  این گذشتن ها سوراخ سوراخ میکنند

اما باید یاد بگیرم که دیگر این سوراخ ها را چطور باید پر کرد؟

شاید اگر پدرم یک ملات گیر بود خیلی بهتـــــــــــــــــر بود!

+ نوشته شده در ساعت توسط nenupher |